جریمه ی دیر کرد یا جدایی؟

خیلی وقت بود که دیر کرده بود
و مردم منتظرش بودند
البته در حقیقت دیر نکرده بود
رئیسش باید اجازه می داد!
کارگر،
کارمند،
آموزگار،
خدمتکار
 و هرکه را بخواهی درست وحسابی نگاه کنی
 باید ببینی با بالاتر از خودش چه گونه تعامل و مذاکره میکند !
منتظر کدخدا نبود،

آنهم کدخدای ظالم و زور گو.... 


اوبه دنبال کَدٌِخدا  (1)بود.


وقتی هم که آمدهمه با انگشت اورا به همدیگر نشان میدادند!

ازپشت شیشه ی مغازه و منزل و...
حتی برای لحظاتی دست از کار کشیدند.

همه ی آنها که برای یک ریال پول بیشتر

حتی به فکرجامدادی نجارمحله
 وجای چوب عینک پیرمرد کفاش پینه دوز
 و پیرزن سبزی فروش سر کوچه هم نبودند

آنهایی که گاهی زخمی میزنندکه تمام چسب زخمهای دستفروش های شهرهم افاقه ای نداشت

اماطبیعی بود او سفیر رحمت بود وپسوند رحمت را داشت.
ومن از پشت پلک خیس پنجره اورا می نگریستم
او را
اوکه خودش آرام می گریست
اما برلبان همه لبخند جاری کرده بود!
تازه فهمیدم گریستن چقدربه خوب نگریستن کمک می کند
وآرامش  دیگران را به همراه دارد
گریستن ، حرکت -اشک- از بالا به پایین است نه از پائین به باﻻ!

و نت تنفس جامعه را تنظمیم می کند

و برفک گیرنده ها راپاک میکندو کاری به سیاه وسفید ورنگی و دیجیتال ندارد!

از خانه بیرون زدم
دیدم که
با آمدنش بعضی باز ایستادند
بعضی که سواره بودند و سرعت داشتند
سرعت خودرا تنظیم
وآنانی که آهسته و بی خیال وبی هدف قدم میزنندسرعت گرفتند
عده ای به خیال خودشان بدنبال سرپناه!

وبرخی خیس رحمت ، زیر چتر ناودان خدا 

خلاصه همه راشست و کنار گذاشت
ماشین ها،موتورها،درخت ها
حتی تابلوی ایست سر خیابان که یک عمر بی حرکت بود و کسی دستی به سر و  رویش نکشیده بود ونسبت

به اوبی اعتنا بودند.

شست

واقعا شست!
مخصوصاً آنهایی که وقت نکرده بودند دست و یا آبی به سرو روی خود بزنند
این را از عبای خیسم فهمیدم!!

ساعاتی گذشت
دیگر او از آسمان جدا شده بود
به درختان طراوات داده بود
کاری کرده بود که هوا تا ته ریه ها فرو میرفت.
اما خودش زیر پای مردم و چرخ ماشین ها تیره و خاکی شده بود!
در گودالهای پر از گل ولای و همنشینی با زمین...
صاحب دست و پائی راتا زانو فرو برد

فرو برد در همان گودال دست ساز مردمی که.... وتابلوی ایستی که نادیده گرفته میشد!
دستی شکست
پایی کج شد

شال سبزی برزمین افتاد

دخترکی با ساندویچ زمین خورد

دندانهایش را باغیض به هم فشرد 

دانشجویی مدارکش محو شدوچند سال دویدن را فریاد می کرد

در آن وسط یکی با آفتابه می خواست دیگران را پاک کند

اما فایده ای نداشت

آخراو جایش، جای دیگری بود

آنهم با گل ولای دست کاری شده ی دستی کهخونی هم بود... 

خونی که شبیه نوار دور تابلوی ایست بود! 


 در این هیاهو از صدای مهیبی قلبی گرفت!
تصادف بنز و پیکان
وصاحب هر دو او را مقصر می دانستند
همانی که منتظرش بودند!


از آسمان جدا شد
زمینی شد و دردسرو تهمت!
حرفهای ناروا آنهم ازپیرمردی باریش سفید واز لابلای دندانهای  مصنوعی!

باران هم باشی
ازآسمان که جداشدی
آلوده
چاله
ومچاله ات میکنند
ودر آخر متهم!

از
آسمان
جدا نشو
حتی اگر
بارانی
و
همیشه
 کد خدا(1)
در ذهنت باشد.

کدخداها دو روزی اند!
فرعون
نمرود
قارون
حتی سامری ، از سران فتنه ی بنی اسرائیل که پرونده محاکمه هم ندارد.
نه خودش ونه گوساله اش.
ِ
دقت
کن

کَدٌِ خدا "1"هیچ وقت اشغال نیست.
او همراه اول و آخراست.

"هوالاول و الآخر...."

................................................

1)کد خدا به ضم کاف خوانده شود(kode  khoda) 

::..همه ی کدها ی این مطلب(1) هست! 

::.می توانید حالا دوباره بخوانید. 

/ 12 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعیدشریف زاده

عالی بود...

سعیدشریف زاده

عالی بود...

فرانک کوشا

متن خیلی قشنگ و جذاب بود.مخصوصا کد خدا که هیچ وقت اشغال نیست هوالاول و الاخر...

سید روح اله نمازی

سلام.مطلب جالبی بود.البته برای تک تک جملاتش باید فکر کرد و از درونش محتوایی بیرون می آوردم.کمی سنگین بود.

محمد جعفر يزدى

زيبا بود سيد عزيز

مهران

متن لطیف و قابل تاملی بود.

محمد

سلام. کنایه زیاد داشت و با ادبیاتی زیبا بکار برده شده بود

محمد

سلام. کنایه زیاد داشت و با ادبیاتی زیبا بکار برده شده بود

محسن

سلام اقا جون،بسیار عالی بود کاش در یکی از روزنامه های شهر چاپ میشد

محسن نیرومند

سلام متن زیبا و لطیفی بود. فقط در جمله "حتی تابلوی ایست سر خیابان که یک عمر بی حرکت بود و کسی دستی به سر و رویش نکشیده بود و نصبت به اوبی اعتنا بودند". کلمه نصبت فکر کنم اینجور نوشته میشه"نسبت" اما گذشته از اینها لذت بردم از نوشته شما موفق و موید باشید[گل]